سه شنبه پیش فرصتی دست داد تا با اهل و عیال بعد از قرنی به مسافرت برم. رفتیم کیش! اما اینبار کیش، آن کیش های سابق نبود. قیافه های آدمها خیلی عوض شده بود یا لا اقل به چشم من اینطور آمده بود. آقایان و خانمهائی که نمونه هایش را من فقط در دبی دیده بودم. برای لحظاتی فکر کردم رفتم دبی!
بگذریم...
پرواز کیش ایر هم که مانند همیشه، هواپیمای توپولف درب و داغون، با سر و صداهای آنچنانی و ...
به توصیه یکی از دوستان، رفتیم گراند هتل. شنیده بودم که بهمن سال ٨۵ افتتاح شده، بنابراین حدس زدم که باید نو و تمیز باشد. چشمتان روز بد نبیند. به نظرم مسافرخانه های ناصرخسرو بر آنجا شرف داشته باشند. سالهای پیش هتل صدف و داریوش رفته بودیم. داریوش چندان تعریفی نداشت اما هتل صدف انصافا تمیز و مرتب و به معنای واقعی هتل بود.
اما بشنوید از ماجرای هتل گراند کیش!
پرواز که نشست، وارد سالن شدیم. مسئولین ترانسفر هتلها به صف بودند. هر یک تابلوی هتل خودشان را در دست داشتند و جالب تر از همه، ترانسفر هتل گراند که همزمان تراسفر ۴ هتل دیگر هم بود! یعنی تنها تابلوئی که نام ۵ هتل را همزمان داشت، دست همین آقا بود. با خودم گفتم عجب هتل با کلاسی! مدیریت ۵ هتل یکیه! عجب مدیریتی!
خلاصه، با راهنمائی این آقا، رفتیم به سمت مینی بوس ترانسفر! یک مینی بوس درب و داغون که حتی کولر هم نداشت! ملت هم از سر و کول هم بالا میرفتن. تازه ٢ریالی بنده افتاد! به هرحال، این را چشم گاو فرض کردیم و به امید روزهای بهتر! سوار شدیم. به هتل رسیدیم. هیچ کس برای خوش آمد گوئی نیامده بود. یادم بود که قبلا در هتل صدف، به محض رسیدن کسی برای خوض آمد گوئی و توجیه مسائل هتل می آمد، شربتی تعارف میکردند و کمی خستگی در میکردیم تا رسیپشن کارش را انجام میداد . اما اینجا دریغ از کسی که آدم را داخل آدم حساب کند!
رفتم سراغ رسپشن، مدارک را دادم. از مسئول مربوطه خواستم که اگر ممکن است اطاق رو به دریا به ما بدهد. جوری نگام کرد که من فکر کردم فحشش دادم! گفت، حالا اگه بود، چشم!!! بازم ندید گرفتم گفتم لابد حرف بدی زدم!
خلاصه، کلید اطاق رو داد! یک کلید رنگ و رو رفته، با یک کاغذ آویزون و پاره پوره که انگار یه آدم عصبی اونو مچاله کرده بود. یکی رو با ما فرستاد که اطاق رو به ما نشون بده. طبقه اول که از آسانسور بیرون اومدیم، بوی نم و حرارت داخل سالن داشت حالم رو بهم میزد. بعدها فهمیدم که اسپلیت داخل راهرو طبقه اول خرابه! رفتیم اطاق! اطاق که چه عرض کنم، یک چهار دیواری با کف سرامیک! دیوارهای نم گرفته از رطوبت حمام و سرویسها درست مثل غسالخانه! تختهای رنگ و رو رفته با پتوهایی که قدش حتی به اندازه تخت هم نمیشد. چه برسه به اینکه آنکاردشون کنن!
راستش بد جوری خورد تو ذوقم! هر لحظه که میگذشت، بیشتر حالم گرفته میشد. غروب شد، رفتم دوش گرفتم و رفتیم رستوران. رستوانی که فقط ما بودیم و ما! شامی سفارش دادیم، غذاش هم مثل بقیه چیزای هتل اعصاب کش بود و تعریفی نداشت. خلاصه رفتیم خوابیدیم. فرداش زنگ زدم خانه داری، بعد از ٧-٨ باری که تلفن زنگ خورد، یکی با بیحالی گوشی رو ورداشت. گفتم حوله میخوام، گفت نداریم! گفتم دیروز که از راه رسیدیم دوش گرفتیم، حوله ها خیسن. چکار باید بکنیم؟ گفت 1ساعت دیگه. خلاصه، مدتی گذشت، یک خانمی اومد در زد. یک حوله داخل یک پلاستیک زباله مشکی آورد و بدون هیچ حرفی (حتی سلام و علیک) دستش رو دراز کرد طرفم! حوله رو گرفتم و رفتم دوش بگیرم. وقتی اومد خودم رو خشک کنم، با تعجب دیدم حوله گوشه اش رنگیه! شبیه خون! طرف رو صدا زدیم. گفت ما اینا رو میشوریم، اما ملت آرایششون رو با حوله تمیز میکنن! خلاصه، بیخیال شدم و اومدم بیرون و رفتیم صبحانه!
صبحانه هم که مثل مسافرخونه های شمس العماره، نون و پنیر و کره و خیار پوست نگرفته و گوجه!
دیگه داشت اعصابم خورد میشد. بازم بیخیال شدیم و گفتیم ما غذاها رو میریم هتل صدف ، فقط استراحت رو میاییم اینجا. موقع بیرون رفتن از هتل، به مسئول خانه داری گفتیم اطاق رو تمیز کنن. طرف سرش رو هم بالا نکرد. ما هم انگار نه انگار که حرفی زدیم، رفتیم رسپشن. به مسئولش گفتیم، لطفا اطاق رو تمیز کنید. گفت: فقط ساعت ۵ به بعد تمیز میشه! گفتم شب که میخوابیم، صبح دوش میگیریم، صبح باید ملحفه ها عوض بشه، حوله ها عوض بشه، اطاق نظافت بشه ، واسه روز بعد آماده بشه. طرف قر قر کرد و گفت باشه، میگم نظافت کنن!
خلاصه رفتیم و برگشتیم. دیدیم یه دستی به اطاق کشیدن. اما سرویسها دست نخورده بود. رفتم رو تخت که بخوابم دیدم ملحفه اصلا عوض نشده، فقط مرتب شده. مسئولش رو صدا زدیم و اومد. کلی عذر خواهی کرد و بالاخره عوض کردند. ضمنا بهش گفتیم که حوله هم میخوایم! داشتم خوابم میبرد که یکدفعه صدای در شنیدم! از جا پریدم کفشم رو پوشیدم، رفتم دم در. دیدم یک آقای سیاه پوستی با چند تا حوله تو اطاق وایساده!!! داشتم منفجر میشدم. طرف حتی به عقلش نرسیده بود باید در بزنه ببینه کسی تو اطاق هست یا نه! اونم ساعت ٣ یعد از ظهر که همه میان هتل واسه استراحت!
خلاصه، باز مسئولش رو خواستم و باز فقط عذرخواهی و ادامه ماجرا...
خلاصه هر روز یک داستان جالب اینجوری داشتیم. یک روز زنگ زدم خانه داری که یک جعبه دستمال کاغذی بیارن. طرف گفت: اون جعبه پریروزی رو به این زودی تموم کردید؟! از یکطرف خندم گرفته بود، از طرف دیگه حرصم داشت در می اومد از اینهمه شعور!
یک روز صبح اومدیم بریم صبحانه، جلوی آسانسور ملت منتظر اون بودن. آسانسور اومد، تو آسانسور یکی از خدمه هتل بود. اصرار داشت که با آسانسور بعدی بیایید. بهش گفتم شما بیایید بیرون پیاده برید، اینجا ملت منتظرن. بالاخره شعورش رسید، از آسانسور اومد بیرون و یکی دونفری که منتظر بودن، سوار شدن! خلاصه، این چند روز به همین منوال گذشت. روز آخر واسه checkout زنگ زدم٢٠ دقیقه طول کشید تا یکی به داد ما رسید که بیاد چمدونا رو ببره. مسئول خانه داری هم که یک بار باهاش کل کل داشتم، مثل داروغه عبوس و طلبکار (شاید واسه اون یدونه دستمال کاغذی که اضافه داده بود) دم در ایستاده بود که مثلا checkout کنه! رفتیم رسپشن. گفت مسئولش نیست. گفتم ما میریم بیرون، ١-٢ ساعت دیگه میآئیم. تا اون موقع شما کاراش رو انجام بدید.
٢ ساعت دیگه برگشتم، طرف گفت، بشینید که کاراش رو انجام بدم! گفتم 2 ساعت پیش قرار بود انجام بشه. خلاصه، ١٠ دقیقه ای نشستم تا کار انجام شد و تسویه کردم. چمدانها رو برداشتم و سوار ماشین شدم. ١٠دقیقه ای در راه فرودگاه بودم که تلفنم زنگ زد. از هتل بود! طرف با طلبکاری گفت: شما نباید مدارکتون رو بخواید؟! داشتم شاخ در می آوردم. مسئول رسپشن که با من تسویه کرده بود، مدارک را به من نداده بود و منم بعد از ۴-۵ دقیقه که منتظر ماشین بودم، از هتل رفتم. بهش گفتم: شما وقتی تسویه میکنید، نباید بگید که بفرمائید، اینم مدارکتون؟! تازه ۴-۵ دقیقه هم که من اینجا نشسته بودم، شما بازم به عقلتون نرسیده بود که مدارک رو بدید. گفت: شما باید خودتون حواستون رو جمع میکردید! گفتم: شما اصلا میدونید مهمان یعنی چی؟! یا اصلا مشتری کیه؟! یارو اصلا حالیش نبود اینجا هتله و من مهمان هتل! داشت با من یکی بدو میکرد که اگه من یادم رفت مدارکتونو بدم، شما چرا یادتون رفته بود؟!
یه داد سرش زدم که بابا شماها آخر هتل داری هستید بخدا! کوچکترین اطلاعاتی راجع به هتل داری ندارید. کسانی هم که استخدام کردید، کوچکترین شعوری در مورد مهمان و کاری که باید در هتل برای مهمان انجام داد ندارن. خیر سرتون، شما هم که مسئولشون هستید، دست کمی از اونا ندارید. مسخره کردید مارو؟! ببندید در اینجا رو خیال همه رو راحت کنید دیگه...
خلاصه، چشمتون روز بد نبینه! انگار یک سری عمله از سر کوچه خبر کرده بودن واسه هتل! همشون بومی اونجا بودن و کمترین اطلاعاتی در مورد هتل داری که نداشتن هیچ، ابتدائی ترین روابط اجتماعی هم حالیشون نبود. گفتم تجربه خودم در مورد گراند هتل رو اینجا بذارم که کسی خواست بره کیش، نره اونجا اعصابش خورد شه!