داشتم بیاد روزهای جنگ دنبال اسامی شهدائی میگشتم که روزگاری میشناختمشون! شهدای سرافراز گردان امام محمد باقر (ع) از لشگر ویژه 25 کربلا. که در 04/خرداد/1367 در پاتک عراق به شلمچه جامان گذاشتند و آسمانی شدند.
با دیدن این عکس دنیایی از خاطرات شیرین روزهای با آنها بودن برایم زنده شد.
از سمت چپ: شهید صمصام طور، شهید موسی عموئی، و این را که نامش را نمیدانم اما فرمانده گروهانمان بود در گردان امام محمد باقر...
وقتی شناسنامه ام را برای اعزام دستکاری کرده بودم، عموئی فهمید اما با لبخند مهربان و همیشگی اش چشم پوشید ...
بعدها شنیدم که دختر کوچکش بعد از مدتی که بیمار بود، فوت کرد و او حتی برای تشییع جنازه و تدفین به پشت جبهه برنگشت! کداممان مانند اوئیم؟!
از راست: شهید بلباسی - شهید صمصام طور - شهید عموئی
و چه ابهتی داشت صمصام! عینهو اسمش! الحق که برازنده اش بود. یک تنه لشگری را حریف بود. چه داستانها که از او در جنگیدن یک تنه با تانکها نشنیده بودیم. وچقدر خاکی بود در عین آنهمه ابهت و جذبه اش.
یادشان بخیر! هفته پیش وقتی مقر لشگر را به سمت شلمچه ترک کرده بودیم، در چادرهامون رو یکی یکی با طناب محکم بستیم و اونا رو با خاک پلمپ کردیم! بعد از اتمام پاتک عراق به شلمچه، از خط به مقر لشگر تو هفت تپه برگشتیم، چادرها رو یکی یکی باز کردیم.خیلی از چادرها دیگه بازمانده ای نداشت. ساکها و وسائل شخصی دوستای شهیدمون رو به تعاون لشگر رسوندیم که واسه خونواده هاشون خبر ببرن که فلانی تو پاتک زخمی شد و جاموند! آخه تو حین عقب نشینی، دوستامون یکی یکی زخمی شدن و همونجا پرکشیدند.
تا چندروز پیش با آنان در آن چادرهای خاکی همنشین بودیم و شب و روزمان با خنده ها و اشکها و غمها و شادیهای یکدیگر میگذشت... نوبتی شهردار میشدیم و غذا آماده میکردیم و ظرف میشستیم. چقدر این شهردار شدن ماجرا داشت و موجب خنده و شادی. بیخوابی کشیدنها و با پوتین خوابیدن ها و بعد خشم شبها و رزم شبانه ها و انفجارهای مشقی که سکوت بیابان هفت تپه را میدرید و شب را روز میکرد! و شوخیها و بازیهای دوستانه در ستونهای زرم شبانه و تذکرهای فرمانده که "اینجا جبهه است! شوخی بردار نیست برادر! بجنب. بدو. بشین. پاشو...."
و حالا...
چادرهایی که غریب مانده بودند در بیابانهای خاموش هفت تپه. سراسر سکوت و دلتنگی. چشمان اشکبار و نگران ما جاماندگان. و آفتابی که هرچه بیشتر غروب میکرد، دلتنگیمان را بیشتر میکرد و بغضهامان را بیشتر مهیای ترکیدن.
موقع رفتن از مقر گردان، 300-200 نفری بودیم. 30-35 چادر. حالا که برگشتیم، همه در سه چهار چادر جا شدیم! دلتنگی و غربت آن روز و دیدن چادرهای خالی و وسائل بی صاحب و سکوت محض بیابان و بغضهای در گلو مانده و چشمان اشکبار آن غروب را هیچگاه فراموش نمیکنم. مدام چهره دوستان شهیدمان و خنده ها و شوخی هایشان در آخرین لحظاتی که در چادرها را میبستیم و خاک میریختیم، سوار اتوبوسها میشدیم بسمت شلمچه، در جلو چشمانمان نقش میبست و بغض گلویمان را میفشرد. همه در چادرها سر در گریبان فرو برده زیر نور کورمال فانوس اشک میریختند و هرکدام خاطره و نام دوستی را میگفتیم:
یکی میگفت: صمصام طور، چه هیکلی داشت!؟ خودم دیدم پاش تیر خورده. خواستم بلندش کنم، نتونستم بسکه سنگین بود! بهم گفت: شما برین معطل من نشین...
من میگفتم: یادتونه بهرام لطفیان و حسین حسینی رو؟ یادتونه بچه ها، غروبا با هم میرفتیم تو بیابونا تیراندازی؟! فرمانده میگشت دنبال ما که ببینه کجا داریم تو بیابونا تیر میندازیم؟!
یکی میگفت: عباس موسوی رو بگو، یادتونه همیشه سربسر کاظم قنبری میذاشت واسه ماجرای کاندیداتوری پدرش؟! خودم دیدم رفت بالای تانک، در تانکو باز کرد، نارنجک انداخت توش! و بعد خودش هم ....
یکی میگفت: مهدی پناهنده یادش بخیر، چقدر از دست پدرش شاکی بود؟! آخرین بار که دیدمش پشت خاکریز بود. بعد یهو دیگه ندیدمش!
یکی میگفت: ابوالقاسم حلاجیان، یادتونه همیشه میخوند: خورشیدی، جاویدی، ای شهید! در دلها، تابیدی، ای شهید! دیدمش که تو اون هیرو ویری پاتک و توپ و تانک داشت شربت پخش میکرد و میگفت: بخورید بچه ها شربت شهادته! که یدفعه تیر مستقیم قناصه پیشانیش را شکافت!
یکی میگفت: علی حبیبی آخ که چقدر فرز بود! آخرین لحظه دستشو کشیدم که با هم بلند شیم از کانال بزنیم بیرون، دیدم سنگینه! نگاش کردم، دیدم سرش در کلاهخود از تیر دوشکا ترکیده!
و طهماسب دهقان که چقدر این مرد مظلوم بود و بی آزار. یکی میگفت موقعیکه تیر خورد و افتاد، گریه میکرد که منو زنده اینجا نذارید. خلاصم کنید...
و باز دوباره تعریف میکردیم و گریه میکردیم.... تا صبح...
چه شبی بود آن شب! شب عاشقان بیدل چه شب دراز باشد...
و صمصام! او که ما بچه های کوچکتر در گردان چقدر به قد و بالایش افتخار میکردیم! شبی که بی او به مقر لشگر برگشتیم، هیچکس باور نمیکرد که صمصام بخاطر یکی دو تیر در پایش، در منطقه جا مانده باشد! همه مات و مبهوت تا صبح بانتظار خبری از او نشستیم...
و طلبه شهید علی حبیبی که چه لحظات خوشی با هم داشتیم در شب و روزهای قبل از شهادتش در گشت و گذارهای کنجکاوانه در خرابه های خرمشهر.
و دوستان شهید دیگرمان که بگردشان هم نرسیدیم و نمیرسیم! و هر چه گشتم نشانی از آنها در اینترنت بیمرام! نیافتم. جز همین چند عکس که چه خاطراتی که زنده نکرد.
وچه حقی از آنان که بگردن ما نیست و راست راست برای خودمان میگردیم و انگار نه انگار که نفس کشیدنمان هم صدقه سر خون آنهاست! نق میزنیم و نق میزنیم که چرا بنزین گرونه، چرا اینترنت کنده! چرا فیلتر؟! چرا VPNها رو بستن؟! چرا اون اینطوری حرف زده؟ چرا این اونطوری حرف نزده!؟ چرا... چرا... چرا... چرا...
با اون گلاب پاش و کیسه شکلات و تویوتای بلندگو دارش.
او رفت. دیگر در بین ما نیست که سیمینوف معروفش را که بعد از جنگ تحویل نداده بود روی دوشش بیاندازد و علم بزرگش را در راهپیمائیها در آسمان بگرداند و بگوید: ماشالله و بقیه فریاد بزنند حزب لله...